15 stories
·
0 followers

صبح یکشنبه بی اندازه ساکتی‌ست. توی بالکن نشسته بودم و خیره شده بودم به ابرها، ان...

1 Share

صبح یکشنبه بی اندازه ساکتی‌ست. توی بالکن نشسته بودم و خیره شده بودم به ابرها، انقدر همه جا ساکت بود که صدای چراغ راهنمای سر چهارراه را می‌شنیدم. یادم افتاد دیشب که برمی‌گشتیم کمی مست بودم و تنها قسمت شاد مهمانی دیشب وقتی بود که با س روی بالکن سیگار میکشیدیم و هرچه نشانه میگرفتم ته سیگار توی لیوان نمیفتاد و قاه قاه می‌خندیدیم همین قدر بی معنی. بقیه تلاش برای همراهی با جمع بود، پانتومیم هم بد نبود. انقدر که برای بازی کردن جنگ طبس خندیدم انرژی برای ادامه نماند و پاشدیم شام خوردیم. توی همان گرم بودن کله‌هامایمان گفتم دلم می‌خواهد برگردم. حالا هی خودم را چمدان به دست توی فرودگاه امام تصور می‌کنم و دلم یک جوری می‌شود. آدم تا به امکان چیزی فکر نکند برایش واقعی نمی‌شود. توی این چند سال گذشته که برادرم را ندیدم، با یک تسلیم خاصی کنار می‌آمدم با دلتنگی. نه که سخت نباشد ولی توی ذهنم این طور بود که خب همین است دیگر. ولی قبل از آمدنم همش می‌گفت به محض این که رسیدی من هم می‌آیم و من دلخوش به تصویر روشن و شاد در آغوشش پریدن بودم ولی حالا که هیچ ویزای توریستی‌ای در کار نیست، انگار دلتنگی همه سال‌ها یک جا جمع شده و مثل بهمن فرو ریخته روی سرم. روزهای اولی که آمدم یک چیزهایی برایم خریده بود که با پست رسید، داشتم پاکت‌ها و پلاستیک‌ها را که جمع می‌کردم کاغذهای کوچولو ریخت کف اتاق و همان یک جمله «فرام یور لیتل برادر» کافی بود که بنشینم بغض همه این سال‌ها را یکجا اشک بریزم. یک ذره امید داشتن به چیزی که محال می‌دیدی آدم را از پا می‌اندازد.



Read the whole story
Boorani
42 days ago
reply
Share this story
Delete

چشمه خشکیده

2 Shares

 

اگر مانند من اینقدر بیکار و بیعار باشید که بنشینید تاریخ تولد آدمها را دقیق نگاه کنید متوجه خواهید شد که بزرگان فرهنگ و هنر ایران زمین عموما متولد سه دهه اول قرن اخیر هستند و تقریبا زمان جوانه زدن، شکل­ گیری و اشتهارشان هم به سی سال بعد از آن برمیگردد. این یعنی در آن برهه تاریخی فضا برای رشد و شکوفایی فرهنگ و هنر و ادبیات فراهم بوده است.

یک نگاهی به این اسامی و تاریخ تولدشان بیاندازید:

هوشنگ ابتهاج (1306)، محمدرضا شجریان (1319)، احمد شاملو (1304)، نیما یوشیج (1276)، سهراب سپهری ( 1307)، فروغ فرخزاد (1313)، رهی معیری (1288)، مهدی اخوان ثالث(1307)، استاد شهریار(1285)، سیمین بهبهانی (1306) مسعود بهنود (1325)، بهرام بیضایی (1317)، سیمین دانشور(1300)، عباس کیارستمی (1319) حمید مصدق (1318)، مسعود کیمیایی (1320)، فریدون مشیری (1305)، ناصر تقوایی (1320)، آیدین آغداشلو (1320)، محمدرضا لطفی(1325)، پرویز مشکاتیان (1324)، احمدرضا احمدی (1319)، حمید سمندریان (1310)، عزت انتظامی (1303)، غلامرضا تختی (1309)، احمد محمود (1310)، محمود دولت آبادی (1319)، شفیعی کدکنی (1328) پرویز تناولی (1326) فرهاد فخرالدینی (1326)

البته بنده هم میدانم که خیلی از این کسانی که اسمشان این بالا آمده است را شاه خائن به زندان و بند و بست گرفتار کرده ولی مغز حرف این است که فضا امکان رشد و بالندگی اسطوره­ ها را میداده است. یعنی در بدبینانه ترین نگاه میشود گفت کسی بوده که بشود زندانیش کرد!

حالا سعی کنید 5 تا اسم برای من بنویسید که پس از دهه 40 به دنیا آمده باشند و در دهه  شصت و بعد از آن قد کشیده باشند و یک دهم هر یک از این اساتید در فرهنگ و هنر کشور تاثیر گذاشته باشند. اصلا هم کاری به اینکه دچار بند و بست شدند یا حکومت با آنها چه رفتاری کرد ندارم. دوست هم ندارم تخیل کنم که تختی اگر الان زنده بود سرنوشتش چه میشد.

کمی فکر کنید! نتیجه هولناک است. این چشمه خشکیده است. چشمه فرهنگ و هنر و ادبیات ما دیگر نمیجوشد. فرهنگ و هنر یک سرزمین یعنی ضربان تفکر و رشد آگاهی. وقتی فرهنگ و هنر را خشکاندید آن سرزمین را باید سرزمین سوخته نامید چونان که افتد و دانی.

 

Read the whole story
Boorani
54 days ago
reply
Ayda
55 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

با چشمان کاملاً بسته

1 Comment and 2 Shares
دلم می‌خواست این درخت‌ها بالای سرم باشند در بهشت زهرا. ولی نبودند. این‌ها درخت‌های گورستان مون‌مارتند؛ مون‌مارتِ پاریس.

از پله‌های اتوبوس که بالا رفتم چشمم به ساعت افتاد. ده دقیقه به نُه. از هشتْ‌ چشم‌به‌راه دوست‌وآشناهایی بودیم که گفته بودند می‌آیند. تلفنی خبر داده بودند می‌آیند. و آمدند. تنها. باهم. خانوادگی. از رنگ سیاه لباس‌شان معلوم بود کجا قرار است بروند.
چند دقیقه قبلِ بالا رفتن از پله‌های اتوبوسْ بی‌صداتر از همیشه ایستاده بودم به تماشای این دوست‌وآشناها که خیلی‌هاشان را فقط به قیافه می‌شناختم. همه می‌آمدند جلو و دست‌شان را می‌گذاشتند روی سینه و می‌گفتند تسلیت عرض می‌کنم. مثل خواهر و برادرهایم می‌گفتم ممنون. چیز دیگری هم به ذهنم نمی‌رسید. چیز دیگری هم بلد نبودم. چشمم به درِ خانه بود که مادرم کِی بیرون می‌آید؛ با عصایی در دست. یک‌ربع به نُه گفتند سوار شویم. دیر می‌شود. آمبولانس راه افتاد. مادرم که بیرون آمد و سوار ماشین شد، من هم سوار یکی از چندتا اتوبوسی شدم که یک‌راست می‌رفت بهشت زهرا.
روی یکی از صندلی‌های عقب کنار برادرم نشستم و کتابی را که دوساعت قبل گذاشته بودم توی جیب کاپشن درآوردم. کتاب را همین‌طوری باز کردم و چشمم افتاد به این سطرها که «این امر مسلّم که ما می‌میریم مهم‌ترین واقعه‌ای‌ست که با آن روبه‌رو هستیم. هیچ‌چیز به اندازه‌‌ی بارِ مرگ بر زندگی ما سنگینی نمی‌کند.» تا برسیم بهشت‌ زهرا کتاب را مدام ورق زدم. چشمم روی سطرها می‌لغزید. کلمه‌ها را یکی‌درمیان می‌دیدم و هیچ کلمه‌ای در این کتاب که پیش از این هم خوانده بودمش برایم آشنا نبود. عجیب بود. همه‌چی عجیب بود. اتوبوس هربار که می‌پیچید خیال می‌کردم قرار است بگردیم.
تحویل گرفتن جسمی که پاکیزه در کفن جای می‌گیرد اصلاً آسان نبود. دیدن اسم بابا هم همین‌طور. اسم بابا را آن بالا روی یکی از صفحه‌های دیجیتال نوشته بودند. چیزی شبیه پرچم را سپرده بودند دست‌مان که روی این‌یکی هم اسم بابا بود. نیم‌ساعت بعد که کفن را کمی باز کردند جسم نحیف بابا به‌نظر نحیف‌تر می‌رسید و چشم‌هایش هنوز همان‌طور بسته بود؛ درست مثل دو روز قبل که هشت‌ونیم صبح خواستم بیدارش کنم و هرچه صدا زدم جواب نداد. پتو را که کنار زدم سردِ سرد بود و آن‌قدر غرق خواب بود که انگار همیشه در خواب دیده بودمش.
تا برسیم به قطعه‌ای که قرار بود خانه‌ی ابدی بابا باشد، زمین را کنده بودند و ما که رسیدیم خاک‌ها را ریخته بودند کمی آن‌طرف‌تر؛ روی هم. تپه‌ی کوچکی بود با پستی و بلندی‌های زیاد و خاک هر از دقیقه‌ای روی زمین می‌ریخت. برف با این‌که از صبح نرم‌نرم می‌بارید حالا شتاب بیش‌تری گرفته بود. حواسم اصلاً به چیزهایی که مرد میکروفن‌به‌دست می‌خواند نبود. دلم می‌خواست چشم‌هایم را ببندم و همان‌طور که ایستاده بودم چشم‌هایم را بستم. این‌طوری به بابا شبیه می‌شدم. بابا هم از دو روز قبل چشم‌هایش را بسته بود. دو روز پیش فکر کرده بودم اگر چشم‌هایش را باز کنم بیدار می‌شود. بیدار نشد. هزار بار پیشانی‌اش را بوسیدم و بیدار نشد. خواب ابدی همین بود. در بیداری خواب ابدی‌اش را می‌دیدم.
با چشم‌های بسته فکر کردم شبِ قبلِ آن‌که چشم‌هایش را برای همیشه ببندد چه‌قدر بی‌حوصله بود. کیشلوفسکی گفته بود حقیقت این است که آدم‌ها می‌میرند چون دیگر نمی‌توانند زندگی کنند. بابا هم آن چندماه آخر همین‌طور بود. شاید هم نمی‌خواست زندگی کند. ترجیحش این بود که زندگی نکند. زندگی صبر و حوصله می‌خواهد. علاقه می‌خواهد. با چشم‌های بسته به فیلم‌هایی فکر می‌کردم که مردنِ آدم‌ها را نشان می‌دهد. یکی می‌رود و یکی می‌ماند. آن‌که مانده کارش سخت‌تر است. جای خالیِ آن‌که را رفته حس می‌کند. می‌بیند. مثل روز برایم روشن بود. برادرم گفت خوابی؟ گفتم نه، ولی دلم می‌خواهد چشم‌هایم همین‌طور بسته بمانند. دلم نمی‌خواست دوروبرم را ببینم. دلم نمی‌خواست بهشت زهرا را ببینم. آن روز دلم نمی‌خواست هیچ‌چی را ببینم.
تا دو سال بعد که مامان هم رفت، بهشت زهرا شد وعده‌گاه همیشگی. خانواده روزبه‌روز کوچک‌تر ‌شد. سالی یکی دوبار سوار همان اتوبوس‌ها می‌شدیم و می‌رفتیم سروقت خاکی که می‌کَندند؛ تپه‌ی کوچکی با پستی و بلندی‌های زیاد. خوب می‌دانستم بهتر است همان‌جا بایستم و چشم‌هایم را ببندم. آن‌چه بود دیدن نداشت. به خیالِ خودم بیش‌تر اعتماد داشتم تا آن‌چه پیش چشمم اتفاق می‌افتاد. همه‌چی را دیده بودم. قبلاً دیده بودم.
از پله‌های اتوبوس که پایین ‌آمدم دم‌دمای عصر بود. هوا سردتر بود. برف روی زمین نشسته بود و هیچ دلم نمی‌خواست کسی را ببینم. دست‌هایم را فرو کردم توی جیب کاپشن. دستم به کتابی خورد که صبح سعی کرده بودم بخوانمش. خواندن چه فایده‌ای داشت؟ چه فایده‌ای می‌توانست داشته باشد؟ کتاب را از جیب درآوردم و راه افتادم سمت خانه. حالا خانه چه حالی داشت؟ جای خالی را چه‌طور می‌شد نادیده گرفت؟ کلید را از جیبم درآوردم و در را باز کردم.
خانه بود. همان‌جا بود. مثل صبح. مثل روزهای قبل. اما جای چیزی حتماً خالی بود. جای کسی حتماً خالی بود.

Read the whole story
Ayda
70 days ago
reply
«این امر مسلّم که ما می‌میریم مهم‌ترین واقعه‌ای‌ست که با آن روبه‌رو هستیم. هیچ‌چیز به اندازه‌ بارِ مرگ بر زندگی ما سنگینی نمی‌کند.»
...

با چشم‌های بسته فکر کردم شبِ قبلِ آن‌که چشم‌هایش را برای همیشه ببندد چه‌قدر بی‌حوصله بود. کیشلوفسکی گفته بود حقیقت این است که آدم‌ها می‌میرند چون دیگر نمی‌توانند زندگی کنند. بابا هم آن چندماه آخر همین‌طور بود. شاید هم نمی‌خواست زندگی کند. ترجیحش این بود که زندگی نکند. زندگی صبر و حوصله می‌خواهد. علاقه می‌خواهد. با چشم‌های بسته به فیلم‌هایی فکر می‌کردم که مردنِ آدم‌ها را نشان می‌دهد. یکی می‌رود و یکی می‌ماند. آن‌که مانده کارش سخت‌تر است. جای خالیِ آن‌که را رفته حس می‌کند. می‌بیند. مثل روز برایم روشن بود. برادرم گفت خوابی؟ گفتم نه، ولی دلم می‌خواهد چشم‌هایم همین‌طور بسته بمانند. دلم نمی‌خواست دوروبرم را ببینم. دلم نمی‌خواست بهشت زهرا را ببینم. آن روز دلم نمی‌خواست هیچ‌چی را ببینم.
...
Tehran, Iran
Boorani
55 days ago
reply
Share this story
Delete

هیچوقت فکر نمی کردم روزی بروم به حمام و پدرم را که لخت نشسته و آب سرد روی سرش می...

1 Comment and 2 Shares
هیچوقت فکر نمی کردم روزی بروم به حمام و پدرم را که لخت نشسته و آب سرد روی سرش می ریزد آب بکشم و حوله پیچ کنم. یا بنشینم روی صندلی یک توانبخشی و صدای جیغ بچه های بی کلام را بشنوم و هندزفری فرو کنم در گوش چپم و آخرین نوشته یک سرخپوست خوب را بخوانم. چای دم کنم و بنشینیم دور میز و کیک شکلاتی بخوریم و گزارش اعدام یک مرد جوان را از تلویزیون تماشا کنیم.خشونت مسمومیت می آورد. نوشتن سم زدایی است.
Read the whole story
Ayda
60 days ago
reply
خشونت مسمومیت می آورد. نوشتن سم زدایی است.
Tehran, Iran
Boorani
55 days ago
reply
Share this story
Delete

جوکر بازی

2 Shares

تقریبا یک سال از ظهور پاندمیک کرونا گذشته و به نظرم وقتشه حدس و گمان‌های قبلی رو تایید، تکذیب یا مرتقع کنیم.

لایه ی اوزون ترمیم و اقتصاد نابود شد، قشر متوسط به فقیر سقوط کرد و کسب و کارهای مستقل و بی پشتوانه یتیم شدن. مدارس از فرم مدون دویست سال اخیر خارج و آمار ترک تحصیل اجباری بالا رفت.

به واسطه ی شرایط سخت معیشتی و ارتباطی، افسردگی اپیدمی شد. خشونت خانگی رکورد شکست و آمار جنایات کلان و برون ریزی خشم افزایش صعودی داشت. اعتراضات شهروند مدرن تبدیل به التماس های بدوی شد و امید سقوط کرد. روابط انسانی متزلزل و ابراز وجود افسار گسیخته در شبکه اجتماعی به شکل ترسناکی عمومی شد.

سوالی که الان برای همه مطرحه “آیا”یی یک آینده ی روشن در حد فراموش شدن این فشار و سرکوبه. آیا می‌شه بیماری خود به خود از بین بره یا به چیزی شبیه آنفلانزای فصلی تبدیل بشه؟ روزنه‌ی امیدی هست به هر حال. بدن در برابر آنفلانزا مقاوم شده و آمار تلفات دیگه به چشم نمی‌آد در حدی که سالی یه آنفلانزا می‌گیریم و ککمون نمی‌گزه. پس بله، ممکنه خیلی زود این جریان تموم بشه ولی آیا عملکرد عمومی ما در برخورد با کرونا که ویروسی به مراتب ضعیف تر از آنفلانزاست صحیح بوده؟

طی چند ماه اخیر خیلی سعی کردم در قالب طنز و لفافه‌بافی به دوستان و دنبال‌کنندگانم در شبکه‌ی اجتماعی هشدار بدم چون مطرح کردن این مسائل در شرایط کنونی با ریسک ایجاد پلتفرم لازم برای پراکنش خشم فروخورده همراهه و منم عین تک‌تک شما از عوارض کرونا مصون نبودم و اعصابم کشش ورود به یک مجادله‌ی احساسی رو نمی‌ده پس انتقاد مستقیم به سبک زندگی در شرایطی که دیگران تحت فشار نیازهای بنیادی به بقا و آسایش بهش وا دادن، کار چندان عاقلانه ای نیست.

امروز اما به واسطه خواب مفید جسورترم. به علاوه کسی وبلاگ نمی‌خونه و خودش ریسک مواجهه مستقیم رو کاهش می‌ده.

خیلی تلاش شد که به نسل جدید ایران مفهوم “وقتی از علم مسئله سررشته‌ای نداری، به دانش عالم اعتماد کن و نظر اضافه نده” آموزش داده بشه درحالی که این مهم تفاوت چندانی با “اگه آخوند نیستی باید مرجع تقلید معتمد داشته باشی!” نداره. اگه کسی جمله‌ی دوم رو بهتون بگه شما گاردتون رو بالا می‌گیرید که “در مسائل مرتبط با عقل سلیم و شخصی من نیازی به پیروی کورکورانه از دستورات یک فرد دیگه ندارم” ولی جمله ی اول به خلع سلاح احساسی منجر می‌شه، در صورتی که هر دو جمله دارن شما رو به یک شکل عقیم می‌کنن: حق تفکر مستقل، تصمیم‌گیری ابراز نظر شخصی ندارید.

الان عصر تکنولوژیه. اگر اراده کنیم با هر سطح از سواد و قابلیت مالی قادر به کسب علم و آگاهی هستیم پس لزومی نیست حرف و منطق هر عالمی رو بی‌چون و چرا واجد شرایط اعتماد بدونیم. با این پیش زمینه به سبک زندگیی که طی یک سال اخیر در جامعه‌ی جهانی اپیدمی شده از نزدیک نگاه کنیم.

دولت‌ها به بهانه‌ی کنترل بیماری اعلام حکومت نظامی کردن و ما پذیرفتیم چون “اونا درباره‌ی این بیماری بیشتر می دونن.” ولی آیا ویروس کرونا فقط از طریق بزاق منتقل می‌شه؟ با یه سرچ ساده متوجه می‌شیم این ادعا دروغه. مثلا کارکنان اون کشتی که بعد از دو ماه شناوری وسط اقیانوس، بی‌هیچ تماسی با دنیای خارج مبتلا شدن. اصلا چرا سرچ؟ نرخ انتشار بیماری اونقدر زیاد بوده که می‌شه به شواهد فردی تکیه کرد. چند نفر متوجه شدید قشر وسیعی از مبتلایان بیماری کسانی بودن که خیلی بیشتر از شما رعایت و کمتر از شما در جامعه تردد می‌کردن؟

ما حکومت نظامی رو تحت شرایطی پذیرفتیم که در اکثر کشورهای پیشرفته و غیر پیشرفته‌ی دنیا نارضایتی از عملکرد حکومت‌ها بالا گرفته بود و اعتراضات اجتماعی با باج‌های خرد و سخنرانی های “ایشالا از شنبه…” جمع نمی‌شد اما وحشت از مرگ فردی یا اطرافیان با ویروسی خاموش و مرموز اکثر ما رو خونه نشین کرد. تظاهرات های آمریکا، انگلستان، آلمان، چین، فلسطین و فرانسه خودبه خود خاموش شد.

عملکرد حکومت ایران که یک شوخی بود و خودتون این روزها رو زندگی کردید و نیاز به بازگوییش نیست اما چند مثال ساده از تکرار مکررات به کهریزک ختم نمی‌شه: ممنوع کردن کلیه‌ی تجمعات، جشن‌ و گردهمایی‌ها، تعطیلی باشگاه‌های ورزشی، کافه‌ و آرایشگاه‌ها با وجود برگزاری تمامی مناسب‌های سوگواری، برقراری ادارات و ادامه کار سرویس‌های حمل و نقل عمومی بدون هیچ کمک اقتصادی یا معنوی از ملت. عدم وجود یا تولید زیرساخت های لازم برای درمان بیماران یا حتی تحت بیمه قرار دادن داروهای تجویزی. عدم کنترل تورم با اتخاذ تصمیم های بنیادی سیاسی برای نجات مردم از فقر و الی ماشالله.

این موضوع رو معلق رها کنیم و به مسائل مهم تر بپردازیم. روزی چند بار اسپری الکل می‌زنید؟ روزی چند بار دست‌هاتون رو با صابون می‌شورید؟ روزی چند بار از وایتکس و سایر شوینده‌های قوی برای پاکسازی محیط استفاده می‌کنید؟ برای ضدعفونی مواد خوراکی به چه مواد شیمیایی متوسل شدید؟ یک لحظه به آبان دو سال قبل فکر کنید. به تمام آبان‌های قبل از کرونا فکر کنید. روزی چند بار با مواد شوینده‌ی مضرر سروکار داشتید؟ آیا از مصرف اون‌ها بیشتر از بیماری ویروسی نمی‌ترسیدید؟

ناراحتی‌های پوست/ گوارشی این مدت سراغتون اومدن؟ سراغ اطرافیانتون چطور؟ می‌دونید که بیماری‌های بافتی بعضا غیرقابل جبران یا بازگشت هستند و به امراضی مزمن و مادام العمر تبدیل می‌شن؟ فکر می کنید الکل، صابون و وایکتس به همون میزان که در کشتن کلیه‌ی موجودات زنده موثرن روی حیات شما تاثیر نمی‌ذارن؟ فکر می کنید ماده‌ای که دیواره‌ محافظتی ویروس _که در شرایط فیزیکی دشواری مثل سرما و گرما تاب‌آوری بیشتری از بدن شما داره_ رو دچار تجزیه می‌کنه، تاثیر مستقیمی بر سلامتی دراز مدتتون نخواهد داشت؟ می‌دونستید عملا پوست و کلیه‌ی مواد ترشحیش اولین خط دفاعی بدنتون در برابر هرگونه آلاینده‌ی خارجی هست و اگه آسیب جدی ببینه در برابر گازهای موجود در هوا هم واکنش شدید بافتی خواهید داشت؟ آیا می‌دونستید هر مدل الکلی از طریق پوست جذب میشه؟ می‌دونستید که ممکنه تا بیست درصد از اسپری یا سایر مواد ضدعفونی کننده‌ای که روی دست یا وسایلتون می‌زدنید رو تنفس کنید و مستقیما وارد سیستم تنفسی،گوارشی یا خونیتون بشن؟ و آیا می‌دونستید که الکل یکی از عوامل تضعیف کننده سیستم ایمنی بدنه و حتی منجر به جهش سلولی و سرطان میشه؟ به نظرتون احتمال بهبود از ویروس کرونا بیشتره یا سرطان؟ روزی چند بار از اسپری الکل استفاده می‌کنید؟

بعدی. انسان بدون آب و غذا تا چند روز زنده می‌مونه؟ به طور متوسط تا سه هفته بدون غذا و تا سه روز بدون آب زنده می‌مونیم. بدون اکسیژن چطور؟ سه دقیقه. اگه کمبود اکسیژن بیشتر از سه دقیقه طول بکشه مغز از کار می‌افته و بدون مغز، ارگان‌های بدن یکی‌یکی خاموش می‌شن. اگر در سوانح به افراد آسیب مغزی، نخاعی و عصبی وارد بشه معمولا غیرقابل بازگشت یا درمانه چون سلول‌های عصبی به ندرت بازسازی یا ترمیم می‌شن. طی یک سال اخیر سردرد، بی‌حالی روزانه، پراکنش فکری، فراموشی‌های مقطعی، دردهای قفسه سینه و گرفتگی عضله رو تجربه کردید؟ شرط می بندم خیلی بیشتر از قبل بوده.

فکر کردید بخاطر کمتر شدن فعالیت جسمی، استرس یا افسردگیه؟ ممکنه قسمتی از علت باشن ولی حدس بزنید چی؟ ماسک ها دارن ما رو می‌کشن! هر روز داریم تعداد بیشتری از سلول‌های مغزیمون رو بخاطر کمبود اکسیژن از دست می‌دیم. یادتونه اوایل چقدر سخت بود نفس کشیدن تو ماسک؟ در حالی که بدن به شرایط سخت عادت کرده و این روزها راحت‌تر ماسک می‌زنیم، مغز هنوز به سطح نرمالی از اکسیژن برای عملکرد صحیح احتیاج داره و نمی‌تونه به این کمبود عادت کنه پس عملا مثل شرکتی در حال ورشکستگی، هر روز با تعدیل نیرو و کاهش فعالیت سعی در بقا داره.

ولی آیا ماسک اونقدر ریسک ابتلا رو کاهش می‌ده که بخوایم برای بازه زمانی نامشخص همچین شرایطی رو تحمل کنیم؟ نه. به‌غیر از ماسک‌های صنعتی فیلتردار سایر ماسک‌ها از چهار طرف بازن! جریان گردشی هوا به صورت محدود و مدون ادامه داره. اکثر ماسک‌ها حتی کیفیت نانومتری لازم برای جلوگیری از ورود ویروس رو ندارن و با هر بار شست و شو منافذشون بزرگ‌تر می‌شه. در صورت تجربه بی حالی، کرختی، فراموشی و سردرد بدونید که درصد اکسیژن خون کم شده.

علاوه بر اون هر روز داریم الیاف ماسک رو تنفس می‌کنیم و چیزی که وارد ریه بشه اگر قابل جذب از طریق بافت نباشه، درونش باقی می‌مونه و در دراز علائم ناراحتی تنفسی و آلژی اونقدر شدید خواهد شد که نیازمند مصرف داروی روزانه برای کاهش واکنش بدن در برابر این مواد غیرقابل دفع خواهیم بود. به هر صورت شما می‌تونید بدون ریه هم با دستگاه زنده بمونید ولی زوال مغز با هیچ چیز قابل جبران نیست.

سابقا در رابطه با بیماری‌های پاندمیک تاریخی صحبت کردیم. بشر با وجود تلفات قابل توجه به هر حال با شرایط وفق پیدا کرده و سیستم ایمنی در برابر هرچه که طبیعت ارائه داد مقاوم شده. خصوصا ما ایرانی‌ها در جریانیم که برای مقابله با ویروس نباید آنتی بیوتیک مصرف کرد! هرچی بیشتر در معرض آلودگی باشیم، احتمال قوی شدن سیستم ایمنی بیشتر خواهد بود. مصرف روزانه مایعات، انواع ویتامین‌ها_خصوصا ویتامین سی که به تکثیر سلولی و بهبود بافت های آسیب دیده کمک می کنه و ویتامین ب شش، دی و ای_ فعالیت سیستم دفاعی رو ارتقا می‌ده. مواد معدنی مثل سدیم، پتاسیل و کلسیم که سیستم خونی و سلولی بدن رو کاراتر می‌کنه، پروتئین ها و کلیه ی سبزیجات دارای آنتی اوکسیدان، بهتر از هر دارو، ماسک یا ضدعفونی کننده‌ی شیمیایی بدن رو در برابر تهاجم خارجی محافظت می‌کنن.

استفاده از ماسک در فضاهایی مثل بیمارستان، مترو و اتوبوس منطقیه ولی نه در فضای آزاد یا دارای تهویه! حقیقتا اجبار مصرف ماسک در جامعه برای افراد مبتلا به بیماری‌های قلبی، مغزی و تنفسی کشنده‌ست! می تونید از پزشکان بخواید براتون گواهی موجه جهت عدم استفاده از ماسک بنویسن. به مغزتون اجازه تنفس بدید و گلبولهای سفید بدن رو فعال نگه دارید.

این مسائل کاملا بدیهی هستن. شما برای درکشون نیاز به دانش پزشکی ندارید. به امید واکسن زندگیتون رو به حراج نذارید. بشر تا حالا زیر چهار سال نتونسته واکسن کارآمد پیشگیری از ابتلا بسازه. واکسن عملا ویروس کشته یا ضعیف شده‌ی بیماریه و اگه سیستم ایمنی کارآمدی نداشته باشیم، ممکنه با تزریق واکسن حتی مبتلا بشیم! شما سلامت هستید. اجازه بدید بدن خودش ویروس رو ضعیف کنه یا بکشه. با این سبک جدید زندگی داریم هر خودمون رو به مرگ نزدیک تر می‌کنید تا ویروس کرونا!

با تشکر از این تریبون. در آخر خواهش می‌کنم من رو نخورید و جنبه شنیدن یک ابراز نظر شخصی رو داشته باشید.

دوست‌دار شما،

آن انسان “غیرمسئول و بی‌سوادی” که تا مجبور نبوده ماسک و الکل استعمال نکرده و زنده‌ست هنوز!

Read the whole story
Boorani
55 days ago
reply
Ayda
60 days ago
reply
Tehran, Iran
Share this story
Delete

میچکا معمولا تا لنگ ظهر میخوابد اما سیفیده کولی کله سحر بیدار است و چای شیرین می...

1 Comment and 2 Shares
میچکا معمولا تا لنگ ظهر میخوابد اما سیفیده کولی کله سحر بیدار است و چای شیرین میخواهد. بعد از چای خانه را سپردم به پسرک و رفتم اداره پست تا تاییدیه کد پستی بگیرم برای ضمانت وام خانم گاف. خانم گاف که بیشتر دندانهای آسیابش را از دست داده برای سومین سال متوالی تلاش می کند پسرش در کنکور پزشکی موفق شود. در کوچه باد از روبرو می آمد. کارگری از بالای ساختمان چیزی گفت. گربه ای از فنس بالا رفت. چند جوان در حال معامله لپتاپ دست دوم پشت ماشین بودند و دختر نازکی هم
Read the whole story
Ayda
60 days ago
reply
سه پیمانه برنج شستم. تکه های مرغ را در روغن انداختم و درس جدید را دانلود کردم. داس، اسب.
Tehran, Iran
Boorani
58 days ago
reply
Share this story
Delete
Next Page of Stories